Are you happy birthday girl?
Yeah, I believe I am.
Like honestly, genuinely happy?
That never happens. I’m Iranian and would never know what a genuinely happy person looks like.
How so?
It’s like you have a close family member struggling with stage four cancer. You know she’ll never win over, but you keep cheering and grieving for her at the very same time. You may forget the pain often, but it’s never gone. It’s there. It bothers you, following you like a shadow. You know she’s dying, and you don’t want to accept. You see a big part of you shrinking and getting bald and waa die yourself, but you can’t. You won’t! You’re doomed to be partially happy, always and forever. No amount of alcohol or drugs will wash it over. But yeah! To answer your question, I believe I was happy last night. With the picture of my dear family member in pain, screaming, and gradually fading away.
I'm glad you were happy last night, but I have to run. My friend is going through chemotherapy too.
۳
۰
۰۲/۰۷/۱۲
راحله عباسی نژاد
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
“I act and react, and suddenly I wonder, ‘Where is the girl that I was last year? Two years ago? What would she think of me now?”
― Sylvia Plath, The Unabridged Jouals of Sylvia Plath
۱
۰
۰۲/۰۱/۱۳
راحله عباسی نژاد
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
پارسال همین موقعها بود که با محمد توی آشپزخونه میرقصیدیم و آواز میخونیدم. شب قبل سبزی پلو با ماهی خوردیم و حلوای سیاه درست کردیم که به جای سمنو بذاریم وسط سفره و ریحونهای محمد رو از گلدون درآوردیم و توی ظرفهای کوچیک گذاشتیم که بشه سبزه و ظرفهای رنگی که محمد سال قبل از نیویورک با خودش بار کشیده و آورده بود رو چیدیم و توش رو با سکه و سیر و سماق پر کردیم. صبح محمد صبحانه مفصلی درست کرد و بعد دوش گرفتیم و لباس پلوخوری پوشیدیم و موقع سال تحویل و بعد از سالها همدیگه رو بوسیدیم و سریع زنگ زدیم به خانوادهها عکسهای دستجمعی توی گوشی گرفتیم و بعد برای ناهار با یکی دو تا از دوستامون رفتیم کباب خوردیم و اینطور شد که سال ۱۴۰۱ رو شروع کردیم.
امسال ولی هیچ حس و حال عید و سال تحویل و سفره ندارم. دوباره از محمد دورم و انگار قلبم داره از جا کنده میشه. گندمها حتی جوونه نزد و مجبور شدم کل ظرف رو بریزم دور. ظرفهای سفالی که همیشه برای سفره استفاده میکنم رو پیدا نکردم و بینهایت دلم میخواست تهران بودم. دلم میخواست مهاجر نبودم. دلم میخواست پام رو از در خونه بذارم بیرون و گوشه گوشه آدمها سبزه و ماهی و سمون و تخم مرغ رنگی بفروشن. اما مهاجرم. مهاجرم و بالاخره بعد از کلنجار زیاد و به هوای آفتاب گرم و غیرمنتظره و صدای پرندهها رفتم بیرون. از مغازه چینیها سیب و سیر و لاله خریدم. از گلفروشی در خونه هم سنبل گرفتم. ساعتی که کار نمیکنه و آینه جیبی و سنجد و سماقی که صد سال قبل از دوستی گرفته بودم رو گذاشتم توی ظرفف سبز رنگی که از دست دومفروشی خریدم و به زور هم که شده سفره هفتسین درست کردم. شاید مثلا حال و هوای عید به زور بیاد؟
راستش یه کوچولو اومد. ولی فقط یه کوچولو.
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
غین در حال خانه خریدن است. موقع تماس ویدیویی ما، همسرش که در شرکت آب و فاضلاب کار میکند در حال چانه زدن با بنگاهی و مالک خانه بود و دل توی دل غین نبود. غین گفت که مبلهای خانه را خودشان ساختهاند. دستگاه پرینتر ۳بعدی را به عنوان کادوی عقد گرفتهاند و قرار است اتاق دوم خانهی جدید را کارگاه کنند. کار جدیدی پیدا کرده است و دیگر معلمی نمیکند. با شوق و ذوق از کار جدید گفت و برنامههای آینده. من از کتابفروشی گفتم و میم و چیز بیشتری برای ارائه نداشتم. گفتم که خط چشم سفید خریدهام و هفته قبل سایه چشم سبز زده بودم و امروز برنامه سایهی زرد و طلاییاست. دلم برایش تنگ شد. گفتم که دنبال هنری میگردم که دستهایم را درگیر کند. نقاشی. قالیبافی. گلدوزی. گفت چرا چوبتراشی را امتحان نمیکنی؟ یک تکه چوب میخواهی و یک چاقوی خوب. بعد صفحه کسی را فرستاد که چوبتراشی یاد میدهد. اضافه کرد که نوعی هنر هم هست نزدیک به قالیبافی اما کوچکتر و دم دستتر و فلان نخ را میخواهد و باز یکی دو صفحه دیگر فرستاد و بعد آبرنگ جدیدش را نشان داد که هنوز افتتاح نشده. برای غین از لام گفتم که پی دکتری خواندن است. از میم پرسیدم که موقعیت استادی دانشگاهی در کانادا را قبول کرده و قرار است به زودی بیاید سمت ما. پرسیدم ازش خبر دارد؟ گفت نه و مدتهاست از هم دور شدهاند و افسوس خورد و قرار شد فردا پسفردا تماس بگیرد. گفتم دهه ۴ام را میخواهم به خودم جایزه بدهم و هر آنچیزی که به خود حرام کرده بودم را امتحان کنم و لذت ببرم و از خوب نبودن نترسم و فضای رقابت را به کل دور بریزم. حتی با وجود اخبار روز. غین دقیقا یک روز از من بزرگتر است. تعریف کرد که روز تولدش رفتهاند رستوران و گوشیها را خاموش کردهاند و تازه حوالی نیمهش
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
شد ۷ سال. از این ۷ سال فقط ۳ تا سالگرد رو پیش هم بودیم. دیروز از ته دلم خندیدم. سر جلسه تراپی بالاخره اونچه که نباید رو درباره عزیزانم به زبون آوردم و انگار یه زخم قدیمی رو دوباره باز کردم. با تمام وجودم گریه کردم. فحش دادم که چرا نمیتونم مثل بقیه مردم عادی باشم؟ چرا مغزم درست کار نمیکنه؟ چرا اعتماد به نفسم پایینه؟ چرا نمیتونم تمرکز کنم؟ چرا حالا که این همه مانع سر راهمون گذاشتن، چرا مغز من از بیخ یه جور دیگه عمل میکنه که نتونه با شرایط کنار بیاد. بعد دوباره گریه کردم. غذا خوردم. نقاشی کشیدم. محمد اومد. سر به سر همدیگه گذاشتیم. بغل کردیم. کادو رد و بدل کردیم. یا بهتره بگم کادو داد و من دست خالی بودم که فدای سرم. هوا بد بود. گرفته بود. سیاه بود. بعد یک لحظه دم غروب، رنگ نارنجی تمام خونه رو گرفت. عکس گرفتیم. فیلم دیدیم. غذای دم دستی خوردیم. دعوا کردیم. بحث کردیم. باز خندیدیم و آببازی کردیم و رفتیم خوابیدیم. امروز کادوم رو که بوی بلوبری یا پلاستیک میده گذاشتم توی گوشم. کتاب گوش دادم. صبحونه خوردم. احساس خوشبختی و بدبختی توامان کردم و تصمیم گرفتم از خونه خارج بشم تا کادوش رو تحویل بگیرم. در نهایت خارج میشم؟ نمیدونم.
سالگردمون مبارک؟
ما دو تا موجود فاکدآپ هستیم که کنار هم در این دنیای فاکدآپتر دووم آوردیم و خندیدیم و پوستمون کنده شده و دیگه نمیدونیم قبل از این ۷-۸ سال چه جوری زندگی میکردیم. پس لابد سالگردمون باید مبارک باشه. به روزی که قراره دوباره برگردم هم فکر نمیکنم.
۹ سالگی این وبلاگ هم مبارکش باشه. این دیگه واقعا اتفاق مبارکیه. مبارکه چون ۹ سال تغییر و بالا و پایین شدن زندگی من رو توی خودش جا داده. رشد و تکامل و درجا زدنها و عقبگردهای تم
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
در دنیایی موازی که من هرگز به تورنتو برنمیگردم، جمعه عصر یک روز بهاری و آفتابی و سبز از سرکار میایم خونه. من میرم توی کوچه پس کوچهها بدوم. محمد بادمجونها رو پوست میکنه و با روغن زیاد سرخ میکنه و سینههای مرغ رو با رب تفت میده. من سر راهم میرسم به دو تا بچه ۵-۶ ساله کوچولو که شربت آبلیمو خنک میفروشن. پول نقد ندارم ولی یک لیوان لیموناد میدن دستم. من میدوم و ریههام به درد میاد. محمد آب جوش روی مرغها میریزه و میذاره که بپزن. من از گرما و دویدن جونم بالا میاد و سرعتم رو کم میکنم و دوباره از کنار دو تا دختربچه رد میشم. لبخند میزنم و برمیگردم خونه. بوی بادمجون سرخشده خونه رو برداشته. محمد میگه سرخ شدی. میگم پاره شدم. دست میکنم توی کیفم و یه ۵ دلاری میکشم بیرون. توضیح میدم که دو تا بچه توی راه دیدم که لیموناد میفروختن ولی پول نقد نداشتم. ۵ دلاری رو برمیدارم و میرم سراغشون. هنوز هستن. منو نمیشناسن. یکیشون میاد جلو و میپرسه که لیموناد میخوام. مامانش از خنده ریسه میره و کلاهم رو نشون میده و میگه نشناختی؟ این خانم مهربون اومده پولت رو بده. میخندیم. یه لیوان دیگه میدن دستم و خداحافظی میکنیم. ساعت از ۶ گذشته و آدمها دسته دسته اومدن بیرون. زوجها با کالسکه. بچهها با دوچرخه. رستورانها و بارها صندلی گذاشتن بیرون. آدمها زیرانداز انداختن توی چمنها و نوشیدنی میخورن. صدای خنده میاد. باد خنک میوزه. برمیگردم خونه. تهمونده لیموناد رو میدم محمد. میگم که اسکلهای گوگولی نشناختنم. محمد میپرسه که در قابلمه رو بذاره یا بذاره آبش بره؟ میگم هرجور دوست داری. میرم که دوش بگیرم. محمد میگه که دلش میخواد بازی کنه. میره سراغ کامپیوتر. میگم که چه عالی. منم چمدونم رو میبندم.
چمدون
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
هوا بدجور گرفته. دو روز قبل میم پیام داد که یعنی واقعا هیچ راهی نداره همدیگه رو ببینیم؟ بهش جواب دادم که فقط شماهایید که این همه از مردم هراسون شدین، وگرنه توی ایران که همه حداقل پدر مادرها و خواهر
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی