?Are you happy birthday girl
-
تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 12:18
Are you happy birthday girl? Yeah, I believe I am. Like honestly, genuinely happy? That never happens. I’m Iranian and would never know what a genuinely happy person looks like. How so? It’s like you have a close family member struggling with stage four cancer. You know she’ll never win over, but y...
با خودم ناآشنام و از این خود میترسم
-
تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 17:06
“I act and react, and suddenly I wonder, ‘Where is the girl that I was last year? Two years ago? What would she think of me now?” ― Sylvia Plath, The Unabridged Jou als of Sylvia Plath ۱ ۰ ۰۲/۰۱/۱۳ راحله عباسی نژاد Adblock test (Why?)
سفره هفتسین بدون سبزه
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 13:27
پارسال همین موقعها بود که با محمد توی آشپزخونه میرقصیدیم و آواز میخونیدم. شب قبل سبزی پلو با ماهی خوردیم و حلوای سیاه درست کردیم که به جای سمنو بذاریم وسط سفره و ریحونهای محمد رو از گلدون درآوردیم و توی ظرفهای کوچیک گذاشتیم که بشه سبزه و ظرفهای رنگی که محمد سال قبل از نیویورک با خودش بار کشیده و آور...
روز ۶۲؟
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:51
به نام خدای رنگینکمان که مرده است به یاد قایقهای کوچکی که بادبانشان برای همیشه از حرکت ایستاد برای تمام کودکانی که در کودکی رفتند تنهای تنها با صدای بی صدا مثل یه کوه بلند، مثل یه خواب کوتاه یه زن بود یه زن. با دستای فقیر با چشمای محروم با پاهای خسته یه زن بود یه زن … شب با تابوت سیاه نش...
۷۰، ۸۰، ۹۰ اعدام
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:51
غین در حال خانه خریدن است. موقع تماس ویدیویی ما، همسرش که در شرکت آب و فاضلاب کار میکند در حال چانه زدن با بنگاهی و مالک خانه بود و دل توی دل غین نبود. غین گفت که مبلهای خانه را خودشان ساختهاند. دستگاه پرینتر ۳بعدی را به عنوان کادوی عقد گرفتهاند و قرار است اتاق دوم خانهی جدید را کارگاه کنند. کار جدی...
مثبت صد و «تاریخ قتل عام گلها را بنویس»
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:51
خانه: نسیم نیست، نه! بیم است، بیمِ دار شدنu200fکه لرزه میفکند بر تن سپیداران*u200f محمد حسین کرمی، محمد حسینی: از آن زمان میگویم که لبخند ویژهٔ مردگان بود به رضایت از آرامشِ بازیافتهشان. زمانی که لنینگراد زائدهای بود برآویختهٔ زندانهایش. زمانی که فوجفوجِ محکومان، عقلباخته به رنج، ...
بلوبری
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 5:49
شد ۷ سال. از این ۷ سال فقط ۳ تا سالگرد رو پیش هم بودیم. دیروز از ته دلم خندیدم. سر جلسه تراپی بالاخره اونچه که نباید رو درباره عزیزانم به زبون آوردم و انگار یه زخم قدیمی رو دوباره باز کردم. با تمام وجودم گریه کردم. فحش دادم که چرا نمیتونم مثل بقیه مردم عادی باشم؟ چرا مغزم درست کار نمیکنه؟ چرا اعتماد...
ADHD
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 5:49
پنجشنبه روزی بود که بالاخره بعد از ۲ سال تشخیص Moderate ADHD گرفتم. میگم بالاخره چون بیشتر از ۲ سال پیش بود که شک کردم. با تراپیستم درمیون گذاشتم. گفت که احتمالش هست که این مشکل رو داشته باشم. با خوشحالی با میم درمیون گذاشتم. گفت که اشتباه میکنم و خیلی بعیده و خیلیهای دیگه هم مشکلاتی که من توصیف میک...
شربت آبلیمو
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 5:49
در دنیایی موازی که من هرگز به تورنتو برنمیگردم، جمعه عصر یک روز بهاری و آفتابی و سبز از سرکار میایم خونه. من میرم توی کوچه پس کوچهها بدوم. محمد بادمجونها رو پوست میکنه و با روغن زیاد سرخ میکنه و سینههای مرغ رو با رب تفت میده. من سر راهم میرسم به دو تا بچه ۵-۶ ساله کوچولو که شربت آبلیمو خنک میفروشن. ...
خانهام ابری است ...
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
هوا بدجور گرفته. دو روز قبل میم پیام داد که یعنی واقعا هیچ راهی نداره همدیگه رو ببینیم؟ بهش جواب دادم که فقط شماهایید که این همه از مردم هراسون شدین، وگرنه توی ایران که همه حداقل پدر مادرها و خواهر
ژیژک
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
یهو زنگ میزنه میگه: "پسر عجب چیزی بود این مناظره ژیژک و پترسون! تو حتما باید ببینی، از همین حرفهایی میزنن که تو همهاش میزنی! که کپیتالیسم اینجور کرده و اونجور کرده" بعد یه ذره فکر میکنه با خودش و می
دنده خلاص
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
این چند سالی که ماه رمضون افتاد توی تابستون و کار و بار منم جوری بود که توی اون مدت امکان کار نکردن با زبون روزه رو داشتم، عمده فعالیتم سریال دیدن و لش کردن بود. جوری که آخر ماه رمضون جز دو سه باری حا
سحر
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
نزدیک به یک بامداده. دو سه ساعتی از افطار گذشته. محمد چند ساعت پیش خداحافظی کرد و خوابید. پلیلیست خاورمیانه رو پخش کردم. عربی کردی ترکی فارسی. خبری در گروهها نیست. درگیر تموم کردن فصل سوم و چهارم پا
کولر آبی
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
نشستهام به خواندن رمانی نیمچه عاشقانه نیمچه تاریخی. ناگهان حواسم میرود پی سکوت خانه و تنها صدای ممتد فن کولری که در درجه آخر گذاشتهام و نور اندکی که روی گلدانها افتاده. یکهو بوی کولر آبی و پوشالها
مهراندیش
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 18:51
نوجوون که بودم، اون موقعها که هنوز سر هر کوی و برزنی توی تهران یه شهر کتاب باز نشده بود و کتابفروشیها هم واقعا فقط کتاب میفروختن نه جینگولیجات، یه کتاب فروشی بود تو پاسدارن یکم بالاتر از خونهمون
از خودبیگانگی
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 1:01
دستاش رو گرفتم. نگاهش کردم. گفتم انگار نه انگار پنج ماه از هم دور بودیم. انگار نه انگار تا همین ماه پیش داشتیم خودمون رو آماده میکردیم چندین سال همدیگه رو نبینیم. گفت خوب هر روز با هم حرف زدیم. خندیدی
آبی
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 1:01
اول. تصاویر انتزاعی و ساخته ذهنمان قدرتمندند و شایسته توجه و تامل ما. ولو برگرفته از خاطرهای محو و دور، و یا تکهای از فیلمی قدیمی که یادآوری نابههنگامشان با هیچ منطق و عقلی جور در نیاید. دوم. چند
انصراف
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 1:01
پنج شنبه، بعد از کلی مشورت با این و اون و چندین و چند بار تایید گرفتن از محمد، به کنفرانسی که جمعه برگزار میشد و من توش باید ارائه میدادم پیام دادم که شرمنده،حالم خوب نیست و نمیتونم بیام و اونها هم ب
گل پامچال
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 1:01
مامان گفت امسال سفره نمیندازیم. خندید. نگاهش افتاد به چشمهای متعجبم، با همون خنده ادامه داد که آخه حتی سبزه هم نذاشتم امسال، کی حال داره؟ بغض کردم. مسئول ابدی و ازلی سفره انداختن توی خونه من بودم. ص
کرونا تا بغداد
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 1:01
ولی این کرونا که تموم شد، اگر من تموم نشده بودم، کولهام رو بر میدارم و راه میفتم توی شهر به شهر خاورمیانه، تو تک تک کوچه پس کوچههاش میگردم و قدم میزنم. میرم بیروت. آخ بیروت. میرم دمشق. حلب. قاهره. ا