فراق اعتیاد آور است! - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 11:45
به لذت مفهوم فراق تعریف دچار شده ام. به آن احساسات پر از ذوق برای دیدار مجدد که دست کمی از اولین دیدارهای زندگی مان ندارد. به آن پیچ و تاب دل، و اضطراب ناشناخته از مواجه با معشوق. به آن تصویر خوشایند از ورود دوب
قرار پنجشنبه ها - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 11:45
سال 80، فاطمه هنوز دانشجوی دوره لیسانس بود که ازدواج کرد و رفت سر خانه و زندگی اش. من کمتر از 10 سال داشتم. نمیدانم برنامه کلاس ها و مشق هایش چطور بود که به جای آخر هفته، سه شنبه ها از دانشگاه مستقیم
اثاث کشی - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 23:44
از سال 94 تا الان که دی ماه 96 هستیم، 4مین بار میشه که خونه عوض کردم. بار اول بهمن 94 از اتاقی در خونه مادر-پدری رفتم به آپارتمان سه خوابه و دو طبقه ی نسترن (مجتمع نسترن). بعد شهریور 95 از نسترن اومدم به خونه ی یک خوابه و مبله ی دانشگاه یورک و حالا، درست در اول دی 96 اومدیم به سوییت کوچیک و بدون اتا...
هرس - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 7:13
کتاب دیشب تمام شد. هم دوستش داشتم چون پرکشش بود و قصه داشت، و هم دوستش نداشتم چون شخصیت ها خوب درنیامده بود و منطقش میلنگید. اما به دو دلیل مهم که مینویسم خواندنش را توصیه میکنم و به یک دلیل، که خواهم گفت، دستم نمیرود به کتاب امتیاز کامل بدهم. اول. هرس را باید در ادامه ی کتاب قبل، "پاییز فصل آخر است...
کنترل گر درون - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 20:42
چشمهایم را به زور باز میکنم. خسته ام و نایی برای بیدار شدن ندارم. بوی قرمه سبزی تمام اتاق را پر کرده. آه بله دیشب شام پزون داشتیم. خوراک مرغ و قیمه و قرمه را همزمان بار گذاشتیم و گوشت قیمه دیرپز بود و قرمه به هیچ صراطی جا نمیفتاد. لباس ها را هم شسته بودیم و هم خشک کرده بودیم و هم تا کرده توی کشو گذا...
تنبلیِ ذهن رویاباف - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 20:42
بهش گفتم فرق اصلی من و تو اینه که تو رویا داری، میدونی تهش میخوای به چی برسی، میدونی تهش چی برات خارق العاده ترین دستاورده. میدویی دنبالش و چون مسیر رسیدن بهش سخت و طاقت فرساست یه وقت ها شاید کم بیاری، یه وقت ها شاید بی خیال شی، یه وقت ها حتی کلا افسرده شی و خموده، خلاصه افتان و خیزان بری سمتش. اما ...
حمله - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 20:42
شاید یکی از مهمترین چیزهایی که توی دوره ی نوشتن درمانی یاد گرفتم، آشنایی با انواع برخورد با مشکلات، به خصوص به وقت تصمیم گیری ها بین آدم ها بود. اینکه وقتی آدمی به دوراهی ها، سه راهی ها، و چندراهی های زندگی میرسه چه موضعی میگیره و چه طور با اون مساله کنار میاد. متاسفانه انواعش رو به جز یکی دو تا یاد...
بیست و شش سالگی - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 20:42
بغضم ترکیده بود و مثل ابر بهار اشک میریختم. ساعت حوالی نه شب بود. به مامان و بابام که نمیخواستم زنگ بزنم و ناله کنم، محمد هم حتما خواب بود و اگر هم بیدار بود احتمالا اضطراب بیخود میگرفت. هنوز اونقدری قوه تحلیلم کار میکرد که تشخیص بدم دلیل گریه ام اونقدرها هم اهمیت نداره. اما لازم بود با کسی صحبت کنم...
خودشناسی های تحت فشار - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 14:34
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
پاییز فصل اول است - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
کلیشه-شکسته ها - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
Instinct - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
نویسنده: راحله عباسی نژاد - جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩۵ استاد مِن مِن کنان به دنبال کلمه ای برای پایان دادن به جمله اش بود. درک خاصی از معنی و مفهوم جمله اش نداشته و طبیعتا پیشنهادی هم برای پایانِ مذکور نباید در ذهن می داشتم. چند لحظه ای بود که صرفا شنونده ای بودم که حرف های استاد را از یک گوش میشنید و بی هی...
کیفیت زندگی - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
یعنی چی میشی؟ - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
To the Bone - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
اینکه کی و کجا تصمیمم جدی شد و صبح فرداش حرفم به عمل تبدیل شد رو درست یادم نمیاد. میدونم تابستون سال 86 بود و نزدیک ماه رمضون و قبل از شروع دوم دبیرستان. مثلا شاید همون وقتی که روپوش و کتاب درسی هامون رو گرفته بودیم و شماره کلاسمون هم مشخص شده بود. یک کپی سیاه و سفید از کتاب رژیم لاغری دکتر کرمانی ر...
دست و پنجه نرم کردن های ریز با ایده آل گرایی های گنده بک - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
کار و راه و جاه و پیری زودرس - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
مهاجرت - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...
#کلیشه_برعکس - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 1:48
به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا...